تبلیغات
خانه موسیقی - پرواز در خیال پرواز
پرواز در خیال پرواز | استاد حسین علیزاده ,
گفت‌وگو با حسین علیزاده كاری سخت و آسان است؛ یا به قول او سهل و ممتنع آسانی‌اش به دلیل برخورد خوب و به دور از تفرعن اوست و اینكه راه گفت‌وگو را با جواب‌های عجیب و غریب و غیرمنطقی بر شما نمی‌بندد.

سختی‌اش هم این است كه علیزاده با دقت تمام به پرسش‌ها پاسخ می‌دهد و پرسشگر باید با آمادگی كامل سراغ او برود. به بهانه انتشار «آن و آن»، واپسین اثر علیزاده سراغ او رفتیم.

  • شما در جایی گفته بودید، «موسیقی خود زندگی است» با توجه به اینكه موسیقی مقوله‌ای شنیداری و متكی به مسائل تجریدی و انتزاعی است، چگونه می‌توان ردپای این زندگی را در موسیقی شما درك كرد؟

به‌نظر من از زمانی كه زندگی انسان شكل ناخودآگاه دارد تا وقتی كه به بلوغ فكری می‌رسد، به تدریج اشكال آگاهانه‌تری به‌خود می‌گیرد و انتخاب برای او امری ناگزیر می‌شود. درك و دریافت درست كمك می‌كند كه زندگی در مسیری سلامت و اطمینان‌بخش قرار بگیرد.

در هر صورت تمام انسان‌های روی زمین دائما تلاش می‌كنند تا به این دریافت صحیح از دنیای اطراف نایل شوند. در واقع حس‌های مختلفی كه زندگی و مناسبات درونی آن به شما می‌دهد، با خودتان تركیب می‌شود و شكل موسیقی به‌خود می‌گیرد. اگر موسیقی را صرفا یك امر مكانیكی حاصل شده توسط یك‌سری ابزار بدانید، آن وقت موسیقی پدیده‌ای جدا از زندگی خواهد بود.

  • پرسش من هم از اینجا شكل می‌گیرد كه چگونه موسیقی به‌عنوان یك امر انتزاعی با زندگی كه پر از رخدادها و امور واقعی- یعنی اموری كه به وقوع می‌پیوندند و بیش از هر چیزی شكل واقعی دارند- است، تركیب می‌شود. اصلا این پیوند موسیقی و زندگی اجتماعی چگونه قابل تعبیر است؟

از وقتی كه ما در یك روز زندگی را آغاز می‌كنیم، قسمت عمده‌ای از زندگیمان دستخوش یك‌سری قراردادهای ثانویه اجتماعی می‌شود كه برای همه صدق می‌كند. زندگی ما بخش دیگری هم دارد كه همان بخش انتزاعی است. حالت انتزاعی، حالتی است كه انسان فرصت می‌كند از زندگی روزمره جدا شود و لااقل بتواند خودش را كشف كند.

همیشه در هنر فرمول‌هایی وجود دارد و گاهی هم اجرای صرف این فرمول‌ها مورد علاقه مردم واقع می‌شوند. اما خیلی وقت‌ها نمی‌توان چنین پدیده‌ای را مترادف با هنر دانست. موسیقی موقعی جنبه هنری پیدا می‌كند كه هنرمند فارغ از جنبه‌های عادی زندگی بتواند ذهنش را پرواز دهد. برای همین است كه هنر هیچ وقت كهنه نمی‌شود.

  • پس به‌نظر می‌رسد شما خیال را به واقعیت ترجیح می‌دهید؟

منظورم از پرواز این نیست كه ذهن شما فقط در ابرهای خیال پرواز كند. نگاه من به تخیل، نگاهی است كه از واقعیت به خیال می‌رسد. شما در جامعه‌ای به نام ایران زندگی می‌كنید كه از كودكی آموزش‌هایی درباره زندگی در این جامعه به شما داده شده است. این آموزه‌ها به تدریج جزء زندگی‌تان می‌شود. وقتی این لایه از زندگی قطور می‌شود، اندك‌اندك پشت آن لایه دیگری نیز شكل می‌گیرد.

گاهی حضور پدیده‌های موجود- یعنی پدیده‌هایی كه موجودیت مادی دارند- برای من شكل سمبلیك پیدا می‌كند و می‌تواند من را به خیالاتی فراتر از آن پدیده ببرد. پس قطعا هر هنرمندی یك دنیای درون دارد و یك دنیای بیرون. دنیای بیرون دنیایی است كه من و شما با هم در آن اشتراك داریم. دنیای درون، دنیایی است كه توسط آن به چیزی به نام هنر دست پیدا می‌كنیم؛ یعنی دنیایی كه در آن با زبان عادی نمی‌توان چیزی را توصیف كرد. اصلا فكر كردید هنر و بیان هنری چرا هیچ وقت تمام نشده است و تا بی‌نهایت ادامه خواهد داشت؟ چون دنیایی نامحدود است و همین كه بتوانید قدم را در راه كشف این دنیا بگذارید وارد مرحله دیگری از زندگی شده‌اید.

  • پناه بردن به دنیای درونی ارتباط شما با اجتماع را قطع می‌كند و این نقض حرف‌های قبلی شما درخصوص پیوند ناگسستنی موسیقی‌تان با اجتماع است.

نه، اصلا این طور نیست و پیوندم با اجتماع هیچ وقت قطع نمی‌شود. اصلا این اجتماع است كه چنین وظیفه‌ای را روی دوش من می‌گذارد. بیان من هیچ وقت از روزمرگی سرچشمه نمی‌گیرد، بلكه آن رخدادهای روزمره در من جمع می‌شود و در آخر در دنیای درونم به چیز دیگری تبدیل می‌شود و این چیز دوباره از سمت من به طرف جامعه برمی‌گردد؛ یعنی این دایره از جامعه شروع می‌شود، از صافی دنیای درون من می‌گذرد و دوباره به شكل موسیقی وارد جامعه می‌شود.

شاید خیلی انتزاعی است كه جمله موسیقایی را تعبیر كنیم و بگوییم این جمله بیانگر فلان فكر من است. در این دنیا هركس ابزاری در اختیار دارد تا به وسیله آن بتواند افكارش را بیان كند. این وسیله ابتدا فكر هر كس است كه بعدا شكل دیگری پیدا می‌كند و خیلی وقت‌ها شكل هنری به‌خود می‌گیرد. هنرمندان دنیایی دیگری دارند كه می‌توانند خودشان را درون آن قرار بدهند و برای مخاطبان خود تعریف كنند. اینجاست كه موسیقی خود زندگی می‌شود. به‌نظرم ناب‌ترین لحظات زندگی مخاطب، لحظاتی است كه انسان از شكل روزمره جدا می‌شود و این جدایی آغاز یك ارمغان است.

  • شما از واژه‌هایی مثل پرواز و ارمغان استفاده كردید و در سال‌های اخیر هم با بحث‌های مثبت و حتی انتخاب مدهایی كه شادی‌آور است، سعی دارید كه امید را به جامعه القاء كنید. در این شرایط مسائل تلخ و گاه سیاه جامعه را چگونه در پیوند موسیقی و مردم لحاظ می‌كنید؟

به‌طور كلی باید بگویم كه جواب این سؤالتان را می‌توانید با كنكاش در آثار من پیدا كنید.
اگر بخواهیم 10 سال اخیر را مورد بررسی قرار دهیم چگونه می‌توانیم رد پای نابسامانی‌های اجتماعی را در آثارتان بشنویم، چون به‌نظر می‌رسد در این سال‌ها به شكل آگاهانه‌ای در حال پس زدن مسائل تلخ اجتماعی و حتی گاهی نادیده گرفتن آنها هستید.

نمی خواهم وارد تاریخ و طبقه‌بندی تاریخی آثارم شوم. هر هنرمندی سابقه‌ای دارد. فكر كنم حتی شنونده‌ای كه مرا نمی‌شناسد می‌تواند حس من را تعبیر كند و در لا‌به‌لای این صداها و نت‌ها ردپای مسائل تلخ و شیرین اجتماعی را بشنود. منتها تلاش من این است كه بیانم. یك گزارش سیاسی اجتماعی نشود، بلكه دارای ویژگی‌های هنری باشد.

وقتی یك اتفاق ناگوار پیش می‌آید من و شما متاثر می‌شویم اما متأسفانه كمتر پیش می‌آید كه این تاثیرپذیری شكل هنری داشته باشد. اغلب این تاثیرات حالتی ابتدایی و فقیرانه دارند و نمونه‌های آن را در بسیاری از آثار متداول می‌توان دید. اینجا ظرافت و دقت نقش بسیار مهمی دارد كه شما چگونه به اجتماع نگاه كنید. وقتی نگاهتان به پدیده‌ای اجتماعی سطحی و روزمره باشد حاصلش یك اتفاق بی‌محتوا است، زیرا خیلی از شنونده‌ها هستند كه به‌صورت روزمره موسیقی را گوش می‌دهند و می‌خواهند با موسیقی عادی به ذهنیت‌های عادی خودشان برسند؛ هر چند اگر یك مخاطب هر چه بیشتر فرهیخته باشد، آثار نازل نمی‌تواند او را راضی كند.

به همین دلیل در جامعه ما مدام بر سر این موضوع بحث است كه آیا هرچه مورد استقبال واقع شد ارزش‌های هنری دارد یا نه؟ به‌نظر من نه! وقتی هنرمندی به سمت پدیده‌های معنوی می‌رود، یك نیاز هم در مخاطب به وجود می‌آید و آن افزایش آگاهی و تعالی معنوی وی است كه بتواند هنرمند را درك كند. این راهی است برای فاصله گرفتن از روزمرگی. منتها به دست آوردن این موقعیت چیز ساده‌ای نیست و باید آموزش آن را در بسیاری از آثار متداول دید. از سال‌های كودكی یا نوجوانی زندگی یك فرد شروع شود.

  • اما آیا این تعالی معنوی یك محرك یا یك معلم یا یك استاد می‌خواهد؟

این محرك یا معلم یا استاد همان جامعه است و به محض آن كه فرد چشم باز می‌كند در دنیای اطرافش وجود دارد.

  • پس اگر در حال حاضر ما از یك موقعیت هنری و معنوی خوبی برخوردار نیستیم شما ریشه‌اش را در اجتماع می‌بینید؟

من به هیچ وجه مسائل مثبت موجود در اجتماع را نفی نمی‌كنم. یعنی شرایط حاضر را به هیچ وجه سیاه مطلق نمی‌بینم. تعالی بیشتر نیاز به برنامه‌ریزی و دقت بیشتری دارد. با این وجود هم نسل امروز و هم نسل گذشته به هنر ناب دست پیدا كرده‌اند. منتها این تاثیرپذیری از دنیای اطراف به‌خود شخص و دیدگاه‌هایش نیز بستگی دارد. خیلی اوقات اگر دلم بخواهد از جامعه الهام بگیرم می‌روم و در خیابان‌های شهر قدم می‌زنم و تاثیرات مثبت یا منفی خود را دریافت می‌كنم.

  • البته اگر وقت كنید كه این كار را انجام دهید و به میان مردم و خیابان‌ها بروید!

حتما وقت می‌كنم. نگران نباشید.

  • پس ترجیح می‌دهید بیشتر به كشف خودتان بپردازید تا به كشف اجتماع و مسائل جاری در آن؟

100در صد. اول كشف خود و بعد جامعه.

  • در بخشی از صحبت‌هایمان به «حداقل» در كار هنرمند اشاره كردید. كشف خویشتن را «حداقل» كار هنرمند دانستید. با این اوصاف شما ابتدای راه هستید و موسیقی اجتماعی در مرحله بعدی قرار دارد. این تناقض را چگونه حل می‌كنید؟

فراموش نكنید كه من هم بخشی از اجتماع هستم. خودشناسی چندان از شناخت جامعه فاصله ندارد. وقتی آدم هرچه بیشتر خودش را بشناسد، خود را آزاد‌تر حس می‌كند و از خودش انتظارهای عجیب و غریب ندارد، احساسات و استعدادهایش را می‌شناسد.

وقتی یك جز از جامعه را بشناسید، این كمك می‌كند كه جامعه را نیز بهتر بشناسید. البته این تكاپو تا آخر عمر ادامه دارد و شناخت هیچ وقت كامل نمی‌شود. بلكه در طول زندگی فرد، یك شناخت نسبی از پدیده‌های اطراف پیدا می‌كند. من معتقدم هدف همیشه سمبلیك است. در واقع هدف انگیزه‌ای برای به حركت در آوردن شخص است و لذت عمر این است كه در مسیر هدف گام بردارید. قطعا چیز مطلقی در این مسیر كشف نمی‌كنید.

كشفیات ما مربوط به دنیای خودمان است. همه دستورالعمل‌های انسانی و كتاب‌های آسمانی، شما را دعوت می‌كنند كه خودتان را بشناسید. چون خودشناسی در نهایت به هستی شناسی ختم می‌شود. اگر یك فرد خودشناس باشد، جامعه خودش را بهتر درك می‌كند. اگر یك جامعه در ناهنجاری به سر می‌برد به خاطر این است كه افراد تشكیل دهنده آن خود را نمی‌شناسند و نمی‌دانند كه در كجا قرار دارند. ناهنجاری‌های اجتماعی همیشه از یك فرد شروع می‌شود. در چنین جامعه‌ای همه فكر می‌كنند همه چیز حق آنهاست و دیگری حقی ندارد.

  • شاید به خاطر چنین تفكری است كه شما به نسبت سایر هم‌دوره‌‌ای‌هایتان رضایت خاطر و آرامش بیشتری دارید؟

امیدوارم. هر كس دوره‌های مختلفی در زندگی خود دارد و قطعا مشكلات من و هم‌دوره‌ای‌هایم مشترك است. اما چون درباره این مقولات زیاد صحبت شده من تمایلی به تكرار آنها ندارم. دیگر بس است راجع به عملكرد وزارت ارشاد و صداوسیما و سایر بخش‌های دولتی و... صحبت كردن من اسم این بحث‌ها را گذاشتم بحث‌های فرسایشی.

ما بدون اینكه متوجه شویم، سالیان سال در این مسائل گیر كرده‌ایم. اما با وجود مشكلات بسیار و انتقادهای فراوان به شرایط، ما باید از خودمان شروع كنیم؛ یعنی اگر هر كدام از ما كار خودش را خوب و درست انجام دهد، بسیاری از مسائل حل می‌شود.

  •  به‌نظرم جامعه موسیقی ایرانی سال‌های اخیر، جامعه‌ای عقیم و غیر از این بوده است. ارزیابی شما از این موضوع چیست؟

 ضمن اینكه جواب سؤال شما را خواهم داد، از منظری دیگر هم به این موضوع نگاه می‌كنم. فراموش نكنید كه در دنیا بسیاری از مواقع هنرمندان ایرانی را ستایش می‌كنند كه در چنین شرایطی همچنان موسیقی را حفظ می‌كنند. آثاری گرانبهای خلق می‌كنند. با اشاره به این موضوع می‌خواستم بگویم كه نباید نیمه پر لیوان را نیز نادیده بگیریم.

 قبل از انقلاب، هم موسیقی بازاری داشتیم و هم موسیقی هنری و حالا كه 30 سال از انقلاب گذشته نیز چنین چیزهایی وجود دارد منتها شكلش عوض شده است. متأسفانه موسیقی بازاری گوش و سلیقه مردم را پر كرده است. مقصر اصلی این ناهنجاری‌ها سازمان صدا و سیماست.

 فقط كافی است ایستگاه‌های رادیویی را پشت سر هم مرور كنید. به‌نظر من اهمیت هنر و روان آدم كمتر از اهمیت فیزیك و جسم آدم نیست. همان طور كه وزارت بهداشت و نهاد‌های مشابه آن داریم تا جسممان سلامت بماند، روان ما هم نیاز به مراقبت دارد و رادیو و تلویزیون حكم آنگونه وزارتخانه‌ها را پیدا می‌كنند تا از هنر، كه همان روح و روان ماست مراقبت كنند.

  • اتفاقا هنر احتیاج به مراقبت و سلامت بیشتری دارد.

 100در صد. چون تاریخ و هویت ما در گرو نگهداری از فرهنگ و هنر است، اما متأسفانه تصمیمات غلطی در باره موسیقی گرفته می‌شود. از یك تهیه‌كننده رادیو بگیرید تا مسئولان ارشد دولتی.

 به همین دلیل است كه موسیقی امروزه به‌عنوان هنر ناب و مستقل ارزش خاصی ندارد. بلكه تبدیل به وسیله‌ای شده است كه توسط آن می‌توان به امتیازهای ویژه‌ای رسید. عده‌ای از همكاران ما هم تصمیم گرفته‌اند در این مسیر به راه خود ادامه بدهند. البته خوب و بدش پای خودشان. به لحاظ تاریخ موسیقایی خیلی زود یك انقطاع در تاریخ موسیقی بعد از انقلاب به وجود آمد. در سال‌های آغازین انقلاب حركت‌های خوبی شد كه به مسیر درستی نیفتد و همه چیز شكل دیگری به‌خود گرفت. وضعیت آموزش موسیقی اسفناك شد. شما تاریخ هنرستان موسیقی بعد از انقلاب را بررسی كنید، ببینید به چه نتیجه‌ای می‌رسید. به‌نظرم شاید اگر هنرستان‌ها تعطیل می‌شد و یا بخش خصوصی واگذار می‌شد بهتر بود. دانشگاه‌های هنری هم جای خودش.

 نتیجه اینكه تمام سمفونی‌هایی كه برای پیامبران ائمه اطهار ساخته می‌شود، باید در اوكراین یا ارمنستان ضبط شود. یعنی هنوز یك اركستر منسجم حتی برای ضبط آثار سفارشی باكیفیت خوب نداریم. این نابسامانی‌ها از كجا می‌آید؟ آیا جوان‌های ما نخواسته‌اند موسیقی كار كنند، آیا استعداد نداشتند. تمام اتفاق‌ها در بی‌برنامگی‌های سال‌های گذشته، اكنون نمود پیدا كرده و نتایج اسفناك آن را امروز مشاهده می‌كنید.

اگر شما مسائل مبتلا به موسیقی را می‌بینید، همه را از چشم موسیقی‌دانان نبینید. روند حركت موسیقی در ایران طوری پیش رفت كه فكر بسیاری از همكاران ما نسبت به موسیقی، فكر دولتی شد. دولتی كه نگرش درستی نسبت به موسیقی ندارد. خب! در چنین شرایطی طبیعی است كه انگیزه‌های هنری از بین می‌رود و نابسامانی‌ها روز به روز بیشتر می‌شود. با این حال گاهی تلاش‌هایی می‌شود كه قابل ستایش است.

  • اجازه بدهید مقداری هم به آثار جدیدتان «آن و آن» بپردازیم. وقتی این اثر را گوش دادم احساس كردم به لحاظ روحی وارد مرحله‌ای دیگر از زندگیتان شده‌اید كه در این مرحله نوستالژی و رجعت به گذشته پر رنگ‌تر از تكنیك و نمایش توانایی‌ها و دانایی‌هاست. فكر می‌كنم روحیه‌تان كمی رمانتیك‌تر شده كه تكیه بیشتری به سنت ردیف كرده‌اید. در واقع كمی پیر شده‌اید؛ البته منظورم از پیر شدن، فرتوت شدن و ضعف و پیری فیزیكی و جسمانی نیست؟

(پیر) كلمه‌ای است كه من خیلی دوستش دارم. قطعا می‌تواند فرمایش شما درست باشد. اتفاق‌هایی در زندگی هنری یك هنرمند می‌افتد كه او نمی‌تواند در همه آنها حضور عمدی و نداشته باشد. شاید این اثر هم جزو همان‌ها باشد. به هر حال شما از نسل جدید هستید و نگاهتان به موسیقی جالب است، اما می‌دانید كه سنت‌گرایان با گوش دادن چنین اثری هیچ ربطی میان آن و سنت موسیقایی پیدا نمی‌كنند. به‌نظرم آثار برخی از هنرمندان واریاسیون‌هایی از یك ایده اصلی است كه در طول زندگی هنری شان آن را دنبال كرده‌اند. مثلا اگر قرار باشد من فیلم‌های آقای كیارستمی را بررسی كنم دیگر لازم نیست در تیتراژ اسم ایشان را ببینم. چون آن فكر واحد پشت سر همه آثارش وجود دارد. در پرونده كاری من گرایش‌های مختلف در حوزه موسیقی وجود دارد كه همه می‌دانند، اما بیان شخصی من در زمینه تكنوازی، از تمام ذهنیت من هنگام آموزش موسیقی و چیزهایی كه در سال‌های بعد آموختم، تشكیل شده مثل یك شاعر ایرانی كه برای گفتن شعر زبان فارسی را در اختیار دارد.

  • برداشت من هم از «آن و آن» دقیقا در این نقطه با شما مشترك است. احساس می‌كنم یك شاعر نو پرداز و نیمایی‌نویس حالا با توجه به همان ایماژهای نو تلاش می‌كنند غزل بگوید؛ یعنی اندیشه‌های نو در قالبی كهنه. شاید چیزی شبیه غزل‌های سیمین بهبهانی؟

فكر می‌كنم مثال خوبی باشد. شاید شبیه به یك قالب كلاسیك مثل غزل باشد، اما غزل، یا غزل‌هایی كه اوزانش ساخته ذهن خودم است. شما قصیده و غزلی كه در «آن و آن» می‌شنوید را با كدام قصیده و غزل در موسیقی ایرانی مشابه می‌دانید؟ این نوستالژی كه شما از آن یاد كردید، فقط می‌توانید در كار‌های خود من بشنوید. فرمایش شما درست است و من از این مسئله فرار نمی‌كنم. می‌دانید كه این اثر، حاصل یك اجرای زنده است. حاصل یك آن است. «آن و آن» با اینكه در لحظه به وجود آمده است اما وقتی خودم گوش دادم حس كردم واریاسیون و یاد كرده‌ای از كارهای خودم است.

  • اما نسبت به كارهای قبلی‌تان این واریاسیون از حسین علیزاده، وفادارتر است به ردیف؟

امكان دارد مثال برنید.

  • اگر منظورتان سه تار نوازی باشد می‌توانم از«تركمن» یاد كنم.

تركمن منهای قطعه تركمن بقیه‌اش خیلی كلاسیك است و در واقع نوعی اجرای ردیف راست پنجگاه است.

  • درست است كه ردیف راست پنجگاه است، اما حس شوریدگی شما در اجرای مضراب‌ها، رنگ و بویی فارغ از ردیف به آن داده است. در حالی‌كه جمله بندی‌های شما در «آن و آن» به اصل ردیف و اجرای قدما تا حدودی نزدیك‌تر است؟ اینجاست كه پای پیری بیشتر به میان می‌آید و مخاطب فكر می‌كند شما هنگام ساز زدن بیشتر در گذشته سیر می‌كرده‌اید؟

خدا كند این پیری كه شما می‌گویید، از لحاظ تكنیكی نباشد. برای اینكه اگر پیری نوعی فرسودگی در ذهنیت و تكنیك من باشد، خیلی جالب نیست. بهتر است كه تشك را ببوسم و كنار بروم.(با خنده) وقتی شما می‌گویید بار نوستالژیك دارد برای من زیباست و این را می‌پذیرم. این چیزی نیست كه من روی آن تصمیم بگیرم. حتما این طوری است. اتفاقا این موضوع به شكل سمبلیك برای من زیباست. برای اینكه دوران نوستالژیك من برای موسیقی ایرانی هنوز مدرن است. این تعریف از خود نیست. از نظر موسیقایی تجزیه و تحلیل نشده است. این است كه ترسی از جنبه‌های نوستالژیك و باز شدن پای آن به آثارم ندارم. خیلی از ایده‌هایم را خیلی دوست دارم و امكان دارد روی صحنه كه می‌روم بخواهم براساس آنها بداهه نوازی كنم.

  • یادتان هست كه وقتی با پژمان حدادی روی صحنه رفتید چه حالی داشتید كه نتیجه‌اش به «آن و آن» ختم شد؟

یك شوق كودكانه و عجیب و باور نكردنی. البته باید به نقش مهم پژمان حدادی در این اثر اشاره كنم. چون همراهی كردن با این شیوه كار چندان ساده‌ای نیست. این موسیقی در «آن» و در لحظه خلق می‌شود و تمبك نوازی صاحب سبك می‌خواهد. به‌دلیل این همراهی لذت بخش دست پژمان را از می‌فشارم. باورتان نمی‌شود بعد از اتمام كنسرت چند لحظه بدون صحبت كردن به یكدیگر نگاه می‌كردیم و قبل از اینكه كلمه‌ای از دهانمان خارج شود، مدتی چشمانمان پر از اشك شد.

  • آیا رویكرد شما به سه تار پس از سال‌ها، دلیل خاصی داشت؟

 گاهی اوقات دلایل اتفاقی، گاهی هم حسی باعث به وجود آمدن یك اتفاق می‌شود. در هر صورت گاهی سه تار شكل بیانی و حس نزدیك تری دارد.

  • در كنسرتی كه به خلق «آن و آن» منجر شده كدامیك از این دلایل سبب شد سه تار را برای اجرا انتخاب كنید؟

هر دو علت وجود داشت. اتفاقی‌اش این بود كه وقتی ما به سفرهای طولانی در دور می‌رویم، نمی‌توانیم چند ساز به همراه خودمان ببریم. در آن سفر چون «سرود گل» را هم باید اجرا می‌كردیم، من ناچار بودم «شور انگیز» را با خودم ببرم. این باعث شد كه نتوانم تار را با خودم همراه كنم. حملش سخت بود. ضمن اینكه گاهی یك چیز ناخودآگاه شما را همراه خودش می‌برد و این نیاز در لحظه به وجود می‌آید كه منجر به انتخاب می‌شود.

  • نكته‌ای كه در پایان صحبت‌هایمان لازم دیدیم مطرح كنیم بحث گرایش شما به موسیقی چند صدایی است. در قسمتی از گفت‌وگویمان با شما به قطعاتی از ساخته‌هایتان اشاره كردید كه ساختاری قاجاری و كاملا كلاسیك و تك‌صدایی دارند و آنها را هم در رده‌بندی سبك‌های مورد علاقه‌تان نیز قرار دادید. شما كه در طول این سال‌ها پرچمدار موسیقی چند صدایی بوده‌اید و خواننده محوری را نمی‌پسندید چگونه می‌توانید به سمت تالیف و حتی اجرای چنین آثاری بروید؟

 آیا من باید از كسی اجازه بگیرم كه سراغ چگونه موسیقی‌ای بروم؟ اگر درست و خوب به موسیقی گوش كنید، متوجه می‌شوید ما در دنیای موسیقی تك صدایی نداریم. همین موسیقی دوره قاجار كه می‌گویند تك صدایی است، این طور نیست. اگر شما ساز قدما را گوش كنید، می‌بینید همراه ملودی اصلی مرتبا صداهای دیگری می‌آید كه معمولا شكل پدال یا اصطلاحا واخوان دارد،س یا همینطور تركیب انواع كوك‌ها. اینكه می‌گویم، موسیقی تك صدایی فقط یك اصطلاح است. اصلا چرا‌سازی‌ مثل تا، سیم‌های دوبل دارد؟ فقط برای اینكه صدایش قوی‌تر شود؟ نه این تركیب و ارتعاش‌های حاصل از آن یك‌هارمونی خاص در دل خودش دارد. چرا نباید این صداها را در موسیقی ایرانی شنید؟ گوش من با مردم عادی فرق می‌كند و این‌هارمونی را می‌شنوم. در نتیجه می‌آیم ‌هارمونی خاص موسیقی ایرانی را از دل آن استخراج می‌كنم.

  • این سؤال را به این دلیل مطرح كردم كه شما در گذشته اعلام برائت كرده بودید از اینكه بخواهید گروهی داشته باشید كه همه یك قطعه را اجرا كنند و یك خواننده هم بخواند و شاید دلیل به وجود آمدن گروه هم آوایان داشتن چنین تفكری است؟

 من نمی‌گویم آن فرم نباشد. آن فرم كه شما می‌گویید یك فرم دیگری در موسیقی ایرانی است. همیشه یك تعبیر اشتباه از حرف‌های من در این زمینه وجود دارد. به‌نظر من انواع موسیقی نباید همدیگر را نفی كنند. باید وجود داشته باشند. متأسفانه در ارگان‌ها و نهاد‌های دولتی، ریشه نوآوری عمیق زده شده است.

 اگر شما به رادیو و گاهی به تلویزیون دقت كنید، متوجه می‌شوید از موسیقیدان‌هایی یاد می‌كنند كه در قید حیات نباشند. این یك نگاه غلط است كه باكمال ‌تأسف، قدرت تصمیم‌گیری در دست این نگاه است. اگر شما مدرنیست‌ها را مطالعه كنید می‌بینید كه شناخت آنها از اصول كلاسیك خیلی بیشتر و بهتر از كلاسیك كاران است. آنها می‌دانند كه كجا باید مرزها را برداشت چون آنها را خوب می‌شناختند؛ یعنی مدرنیست‌ها از ماهرترین كلاسیكرهای هستند. من شخصا با ردیف زندگی كرده‌ام و در این مسیر شاگرد تربیت كردم.

اما چرا به آنها توصیه می‌كنم صرفا ردیف نزنید. چون آنها باید بعد از یادگیری ردیف، سراغ احساس و خلاقیت خودشان بروند. این مسئله در آموزش ما مفقود شده است. این است كه از شما می‌خواهم من را فقط در یك مسیر نیاندازید. اجازه بدهید مسیرم را خودم تعیین كنم. من حق دارم با احساسات روز خودم زندگی كنم. حالا اگر من امروز سه تار را برداشتم و یك گوشه از ردیف را اجرا كردم و ارضا شدم، این حق را به‌خودم می‌دهم فردا همان گوشه را به‌عنوان یك موتیف یا ملودی در یك قطعه مدرن استفاده كنم. حالا شنونده حق دارد گوش كند یا نكند

 
   
  

نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 12 مرداد 1387 و ساعت 05:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تدریس موسیقی+ تدریس موسیقی+ تدریس موسیقی+ تدریس موسیقی+ کنسرت مشترک حسین علیزاده و شهرام ناظری مردادماه سال جاری در تهران برگزار می‌شود+ بر شانه‌های تو+ آلبوم غروب با 'كوچ عاشقان' منتشر شد + کنسرت گروه "مهتاب رو" برگزار می شود+ فروش اینترنتی وحضوری بلیت كنسرت کیهان کلهر آغاز شد + مسعود شعاری آلبوم غروب را منتشر می‌كند+ پرویز مشکاتیان درگذشت+ اطلاعیه در مورد انتشار سرود آزادی+ اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو+ ممانعت اکید استاد شجریان از پخش صدای ایشان در صدا و سیما+ روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد

صفحات: