تبلیغات
خانه موسیقی - آوازهای مجازی
آوازهای مجازی | عمومی ,

خسته و کوفته از یک روز کاری به خانه برگشته، آن هم روز کاری درازی که تا پاسی از شب به طول انجامیده است. به خانه‌اش چندان هم نمی‌توان خانه گفت؛ آپارتمانی بسیار کوچک که فقط می‌توان شب را در آن به صبح رساند. مدت‌هاست که تمرین و اجرای آواز برای این عاشق قدیمی به حسرتی عمیق بدل شده است. به غیر از اعضای خانواده که حوصله و ظرفیت تحمل تمرین‌هایش را - در این فضای محدود - ندارند؛ وی باید مراعات ساکنان مجتمع را نیز بکند. چون حتی می‌توان صداهای آرام و پچ‌پچه‌های همسایه دیگر را از پشت دیوارهای نازک آپارتمان شنید؛ چه رسد به صدای آواز او. به جز این‌ها تمام روز را آن‌قدر به این‌در و آن‌در زده که دیگر حال آواز خواندن برایش نمانده است. گاهی هم اگر بتواند در یک روز تعطیل خانواده را دور بزند و به کوه برود؛ به علت دور بودن از فضای آواز، خیلی دیر به مرز آمادگی اولیه برای تمرین می‌رسد. در خاتمه مجبور است به هفته‌های بعد، دل خوش کند؛ یعنی آینده‌ای که همه چیز آن نامشخص است و بدین گونه از دست می‌رود. تازه وضعیت آن عده از دوستانش که در خانه‌هایی با فضای بزرگتر زندگی می‌کنند نیز از او چندان بهتر نیست. آخر، این نوع آواز شرایط و فضای ویژه خودش را می‌طلبد و بعید است در آپارتمان، خواننده ایرانی کامل و ششدانگی پرورش بیابد. آخر مگر پرنده در قفس می‌تواند بپرد؟ وقتی پریدن ساده به رؤیا می‌ماند و پرواز را فقط باید به خاطره‌ها سپرد؛ دیگر از پرنده‌ای که خود مردنی است چه بر می‌آید؟
غربت آواز
آواز ایرانی یکی از مهم‌ترین و باارزش‌ترین مواریث هنری، فرهنگی، تاریخی و ملّی ماست. با دقت در هر یک از
مؤلفه‌های ریز و درشت این هنر، می‌توان نشانه‌ها و ویژگی‌های فراوانی از گذشته های دور و نزدیک مردمان این
مرز و بوم را در آن ردیابی کرد. شعرها، ملودی‌ها، تحریرها، لحن‌ها، مویه‌ها، شکوه‌ها و – در تقدیری محتوم –
البته سهم کم‌تری از شادی‌های قوم آریایی، با این آواز عجین شده است. برای هر یک از مؤلفه‌ها و اجزای تشکیل
دهنده آواز ایرانی – مثل هر پدیده و هنر دیگری – می‌توان تاریخچه و اصلاً فلسفه‌ای دور و دراز را از پس هم
ردیف کرد. با ریشه‌یابی‌های  احتمالی و نزدیک به واقعیت می‌توان پرده از بسیاری رازهای سربه‌مُهر برداشت.
اصلاً چرا راه دور برویم؟ تا زمانی که حتی یک نفر به زبان پارسی سخن می‌گوید؛ لحن و شیوه بیان کلمات و
واژه‌ها در زبان او تقارب و تقارن زیادی با آوازهای سرزمین مادری‌اش خواهد داشت. آن هم سرزمینی که از نظر
گستره نغمه‌ها و فراوانی ملودی‌ها، در تمامی دنیا حرف اول را می‌زند. امروز اما این آواز در زادگاه و مهد خودش
غریب افتاده است. انگار همه عوامل دست به دست هم داده‌‌اند تا بسیاری از میان‌سالان و بیشینه جوانان و
کوچکترها از این آواز، گریزان و حتی با آن بیگانه باشند. وقتی یک نوجوان، به فرد آوازخوانی که در حال تحریر
دادن است هاج‌ و واج می‌نگرد؛ آدم پیش خودش فکر می‌کند که آن آوازخوان، یکی از اصحاب کهف است و
دست کم سیصد سال از دنیای خاکی به‌دور بوده است. در این‌جا حق داریم از خود بپرسیم که آیا ما به خواب
فرو رفته‌ایم یا آواز و به تبع آن گنجینه فرهنگ دیرینه‌مان دستخوش تطاول این چنینی شده است؟
« امشب صدای تیشه از بیستون نیامد                        شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد »
عصر مجازها
ما در عصر مجازها به سر می‌بریم. انگار با زدن نعل وارونه، هر چه به سمت یکدیگر حرکت می‌کنیم؛ از هم بیشتر دور می‌افتیم. بدتر از آن، این‌که این دورافتادن از یکدیگر، نشانه‌ از خودبیگانگی بیش‌ از پیش ماست. موجودی بیگانه با خویش که تکنولوژی هر روز بدتر از دیروز ویژگی‌های انسانی‌اش را از او می‌زُداید. ( هنوز کمی زود است که یادمان برود گذشته‌ای نه چندان دور را که خانه‌هایمان حصار نداشت و چه‌راحت همدیگر را می‌پذیرفتیم و به‌هم نزدیک بودیم. امروز اما با دیدن نام کسان و آشنایانمان بر صفحه گوشی موبایل، آن‌ها و در واقع خود را  Rejectمی‌کنیم! ) به‌راستی در فرآیند ازاله انسانیت از آدمی، آیا جایی برای آوازهای عاشقانه هم باقی می‌ماند؟ آیا عشق معتادانه به تکنولوژی جایی برای عشق‌های اصیل انسانی خواهد گذاشت؟ مگر آواز به منزله خواندن – سخن گفتن با معشوق – نیست؟
وقتی انسان به جای دیدار با یار و مغازله‌ با او، از طریق چت‌های صوتی، نوشتاری و تصویری یا ارسالSMS به مغازله‌های مجازی بسنده می‌کند؛ اصلاً آیا غزل مدرن مجازی، قابلیت به آواز در آمدن را دارد؟ این آثار جدید موسیقیایی که هشت الهفت‌اند و در زیر آوار انواع و اقسام صداهای عجیب و غریب، یک صدای اگزوزمانند با منشأ انسانی(؟!) نیز در میان آن‌ها شنیده می‌شود؛ اصولاً آیا شایسته اطلاق لفظ "اثر موسیقی" هستند؟ آیا واقعیت، توان تغییر حقیقت را دارد و مهم‌تر این‌که، آیا حقیقت تغییرپذیر می‌تواند بود؟ این مجازهای دنیای جدید ما را تا حضیض کدام اوج خواهند برد؟ هیچ جا... قصیده‌های مجازی را مگر صلتی هست که غزلش بنامند؟ چه رسد به خواندن این غزلیات هجوآمیز که آواز مثلاً باید حاصل و ثمره آهنگین آن‌ها باشد. این روزگار فقط آوازهای مجازی خودش را می‌طلبد؛ همین و بس.
حقیقت دیجیتال
 از زمانی که هستی دیجیتال آدمی بر پایه صفر و یک بنا شُد، حقیقت ( دست کم حقیقت ذهنی ) او نیز رنگ دیجیتال به خود گرفت. آواز  حدیث ابتذال ناپذیر عاشقی است و با هیچ ترفندی به مصادره حسابگری در نخواهد آمد. حسابگری عاشقانه را شاید بتوان توجیه کرد؛ اما عاشقی حسابگرانه را هرگز. شاید به همین علت است که به هیچ‌وجه نباید در آپارتمان تمرین آواز کرد. حتی فکر آن را نیز باید از سر بُرون کرد. آپارتمان بیشتر به کار بیتوته کامپیوترها و یوزرها می‌آید. آواز را پهنه‌ای فراخ لازم است. جهان بر آدمی چه تنگ‌تر می‌شود؛ هر روز! بیچاره وقتی با فشردن تکمه‌ای با آن سر دنیا Conect می‌شود؛ می‌پندارد که همه مرزها برداشته شده‌اند؛ غافل از آن‌که او سال‌هاست در خویشتن غرق شده، این غریقِ اسیرِ مچاله شده در دام تکنولوژی، امروز نه تنها فرسنگ‌ها از خود دور افتاده که کمتر راه نجاتی برای او متصّور است. او باید معنا را نیز معنای تازه‌ای جست‌وجو کند... یادش‌به‌خیر، زمانی بعضی‌ها می‌پرسیدند آیا روبوت‌های رو به تکامل، روزی به مرحله‌ای می‌رسند که بتوانند هم عاشق بشوند، این افراد امروز می‌توانند پاسخ دست کم بخشی از سؤالشان را بگیرند. زیرا  انسان به مرحله‌ای از روبوت بودن تنزل پیدا کرده است که می‌توان تصور کرد اگر روبوت‌ها عاشق می‌شدند؛ حال و روز عاشقی‌شان به عشق‌های انسان امروزی می‌مانست، این را می‌توان از آوازهای آدمک‌های زنده دیجیتال به آسانی دریافت.  
شهود دیجیتال
آدم وقتی به نخستین آوازهای ضبط شده در حدود یک قرن پیش به این طرف گوش می‌دهد؛ از آن همه تنوع و گونه‌گونی در صداهای خوانندگان قدیم حیرت می‌کند. رنگ‌آمیزی‌های مختلف صداها، فضاهای بی‌بدیل آوازها، انواع و اقسام حس و حال خوانندگان با دلنشینی هر چه تمام‌تر و مهم‌تر از همه سادگی‌ای که در عین توان‌مندی و تسلط بر تکنیک، از صداها به گوش می‌رسد. آدم پیش خود در می‌ماند که این همه خواننده و در یک کلام هنرمند واقعی و صاحب سبک، چگونه در یک زمان، در این دیار در کنار هم می‌زیسته‌اند؟ در سال‌ها و دهه‌های بعدی نیز وضعیت کم‌و‌بیش به همین گونه بوده، برنامه رادیویی گل‌ها تا سال 1357 نقش معرف  و در بردارنده صداهایی جان‌دار و محکم را به خوبی ایفا کرده است. تازه این تعداد صدا، فقط آن‌هایی بوده‌اند که به زینت ضبط و پخش برای عامه آراسته شده‌اند. تنها خدا می‌داند که چه تعداد صاحبان حنجره‌های گمنام - امّا قابل - در عین گمنامی و عزلت، روی در نقاب کشیده و خلقی را از شنیدن آوازهای خود محروم کرده‌اند. به‌راستی راز خلاقیت و نزدیک شدن قدما به حقیقت هنر – در این‌جا آواز – چه بوده است؟
راستش به زعم خودم فکر می‌کنم ارتباطات محدود و کندی سرعت و محدود شدن بعضی از حوزه‌ها – مثل آواز - به یکی دو شهر این طرف و آن طرف‌تر در قدیم چندان بد هم جواب نمی‌داده است. آخر مگر چند نفر برای آموختن علم در قدیم تا مرز چین و ماچین شال و کلاه می‌کرده‌اند؟ این بوده است که همان معدود آدم‌های عاشق، علاقه‌مند و پی‌گیر، می‌کوشیده‌اند از حداکثر توان شخصی و محلی خود بهره ببرند. این‌گونه بوه است که شهود خود را به خوبی به کار می‌انداخته و گوهر خود را هویدا می‌کرده‌اند. گاه دو یا چند هنرمند بزرگ در چند ده یا صد کیلومتری همدیگر می‌زیسته‌اند؛ اما روحشان هم از وجود یکدیگر خبر نداشته است. این اتفاقات، ناخودآگاه مدام تکرار می‌شده و به طور مرتب هنرمندانی با روح‌ و با طراوت به عرصه می‌آمده‌اند. درست است که دست‌کم در عرصه موسیقی تا قبل از اختراع ضبط هیچ اثر و نشانی از این هنرمندان باقی نمانده است؛ اما آن‌ها همگی در عرض یکدیگر قرار می‌گرفته و هیچ یک تکرار دیگری نبوده‌اند. شاید تنها به لحاظ تاریخی و تکاملی از هم تأثیر می‌پذیرفته‌اند. برعکس، امروز دنیای مدرن مهیاترین بستر برای هرز پریدن و هرز رفتن استعدادهای هنری است. اگر در قدیم "عشق آمدنی بود نه آموختنی"، امروز همه چیز در گرو انتخاب و در واقع Select است غافل از آن‌که برخلاف واقعیت عینی، این شهود انسانی است که قربانی Selectهایش می‌شود. وقتی فرصت عاشقی راستین به طور تمام و کمال از انسان دریغ می‌شود؛ او کمترین مجال را برای تجربت‌اندوزی می‌یابد. در این شرایط او حتّی اگر عاشق واقعی هم باشد؛ فقط از روی ریل‌های تعبیه شده و امتحان پس داده "طی‌طریق" می‌‌کند. کار به جایی رسیده است که برخلاف سعدی، حافظ، مولانا و عطار که عشق را به‌ گونه‌ای ابدی، جاویدان و فناناپذیر روایت کرده‌اند؛ امثال باربارا دی‌آنجلیس برای عشق، فرمول‌های زمینی در حالت‌های مختلف ساخته و آن‌ها را برای مرد و زن به معرض فروش گذاشته‌اند. انسان مدرن بی‌آن‌که خود بخواهد بهترین راه را کوتاه‌ترین راه‌ها می‌داند. او حیران و اسیر یافتن فرمول‌های امتحان پس داده است؛ پس با چند کلیک راست و چپ و یکی دو Select  نهایی به سراغ پُرمخاطب‌ترین منابع می‌رود؛ که اعتبار منابع از روی دفعات مراجعه افراد به آن‌ها کسب می‌شود. به همین ترتیب است که جعلیات، حکم آثار اصیل را پیدا می‌کنند و دروغ‌های راست، جایگزین حقیقت می‌شوند. در این میان، شهود انسانی اگر هم مجال بیدار شدن بیابد؛ اسیر هستی دیجیتال و مدرن خواهد بود و در بهترین حالت می‌توان آن را "شهود دیجیتال" نامید. یه این ترتیب قریحه‌های والایی که در این هوا تنفس می‌کنند؛ در مدت زمان اندکی به جای تولید و بالندگی به مصرف‌کننده‌های دست‌چندم تبدیل و پیش از شکوفایی پَرپَر می‌شوند. حال آن‌که عشق را همواره حدیثی نامکرّر است و کمتر می‌توان آن را عطف به ماسبق کرد. در این تازگی‌ها و بی‌تکرار بودن‌هاست که ذهنی شکوفا می‌شود و دلی پَر و بال می‌گیرد و طراوت و بکر بودن آفرینش‌های هنری جدید یکی از مولودهای آن است:
«این جزئی از طبیعت عشق است که – همان‌طور که دو هزار سال قبل لوکان Lucan شاعر رومی به آن اشاره کرد و قرن‌ها بعد بیکن Bacon فیلسوف انگلیسی حرف او را تکرار – تنها معنی عشق عبارت است از دل به دریا زدن و خود را به دست تقدیر سپردن.
در ضیافت افلاتون، دیوتیما Diotima مانیتنئا Mantinea – معادل ترجمه این واژه، زن غیبگوی خداترس سرزمین پیشگویان است – به سقراط گفت و سقراط با کمال میل حرف او را پذیرفت که: هدف عشق، برخلاف آن‌چه می‌پنداری، خودِ زیبایی نیست؛ هدف عشق تولیدمثل و تولید زیبایی است.
عشق یعنی میل به توالُد و تناسُل و بنابراین عاشق همه‌ جا در پی زیبایی می‌گردد تا نطفه خود را به او بسپارد. به عبارت دیگر عشق نه به معنی میل به چیزهای حاضر و آماده، کامل و بی‌عیب و نقص، بلکه به معنی میل شدید به مشارکت در ایجاد چنین چیزهایی است. عشق شبیه استعلاست [و نیک می‌دانیم که فرآیند و سنتز استعلا تا چه حد با Search و فرو دادن لقمه‌های جویده تفاوت دارد]؛ عشق چیزی نیست جز اسم دیگری برای سائقه خلاقیت و به معنای دقیق کلمه پُر از خطر است؛ زیرا هرگز کسی از زمان پایان آن اطمینان ندارد.
در هر عشقی، حداقل دو موجود وجود دارند که هر یک از آن‌ها در معادلات دیگری به شدت ناشناخته است. همین امر سبب می‌شود که عشق بازیچه دست تقدیر باشد – آینده وهم‌انگیز و مرموزی که پیشاپیش نمی‌توان از آن سخن گفت؛ نمی‌توان از آن جلوگیری کرد یا آن را به تعویق انداخت؛ نمی‌توان به آن سرعت بخشید یا متوقفش کرد. عشق ورزیدن یعنی خود را به روی این تقدیر گشودن، یعنی گشودگی به روی این والاترین حالت انسانی، حالتی آمیخته از دو مؤلفه جدایی‌ناپذیر ترس و شادی. گشودگی به روی این تقدیر یعنی در بهترین بیان، ورود آزادی به عرصه وجود: آزادی‌ای که در دیگری - یار- تجسم می‌یابد. به قول اریش فروم: در عشق فردی ... بدون فروتنی، شجاعت، ایمان و انضباط واقعی نمی‌توان به رضایت‌خاطر رسید. فروم بی‌درنگ و با ناراحتی و افسوس می‌افزاید: در فرهنگی که این صفات در آن کمیاب است. نیل به قابلیت عشق ورزیدن لاجرم دستاورد نادری باقی می‌ماند.
و همین‌طور نیز هست – در فرهنگی مصرفی مثل فرهنگ ما که از محصولات حاضر و آماده برای استفاده آنی، تو رگ‌زنی‌های سریع، ارضای فوری، نتایج آسان‌یاب، دستورالعمل‌ها و نسخه‌های مطمئن و بی‌خطا، بیمه‌ی تمام خطرها و ضمانت پس گرفتن پول کالای‌ فروخته‌شده طرفداری می‌کند؛ وعده یادگیری هنرعشق ورزیدن، وعده دروغین و فریبکارانه‌ای است که خیلی دلمان می‌خواست درست باشد؛ وعده‌ای برای تبدیل "تجربه عشقی" به هیئت دیگر کالاها، وعده‌ای که با به‌رخ‌کشیدن تمام این ویژگی‌ها ما را می‌فریبد و اغوا می‌کند و قول می‌دهد که بدون صبر و انتظار به آن‌‌چه می‌خواهیم دست یابیم و به‌آسانی و بدون عرق‌ریزی به مراد دل خود برسیم. بدون فروتنی و شجاعت هیچ عشقی وجود ندارد. هرگاه کسی به سرزمین ناشناخته قدم می‌گذارد و هرگاه بین دو نفر یا بیش‌تر عشق رخ می‌دهد و آن‌ها را به چنین قلمروی هدایت می‌کند؛ مقادیر فراوان و دائماً تجدیدشونده‌ای از فروتنی و شجاعت لازم است.
اروس، همان‌طور که لویناس Levinas - فیلسوف فرانسوی لیتوانی‌الاصل - تأکید می‌کند با تملک و قدرت فرق دارد؛ اروس نه پیکار است و نه یکی شدن و ادغام – و نه شناخت.
اروس عبارت است از "رابطه‌ای با غیریت، با رمز و راز، یعنی با آینده، با چیزی که از جهان غایب است، جهانی که تمام چیزهای موجود را در بردارد..." "کیفیت اندوهبار عشق مبتنی بر دوگانگی حل‌نشدنی موجودات است." تلاش برای غلبه بر این دوگانگی، برای رام کردن امر سرکش و برای اهلی کردن امر آشوبگر، برای پیش‌بینی‌پذیر کردن امر ناشناختنی و برای مهار کردن امر افسار گسیخته – تمامی چنین چیزهایی ناقوس مرگ عشق را به صدا در می‌آورند. اروس پس از رفع دوگانگی زنده نمی‌ماند. وقتی پای عشق در میان است؛ تملک، قدرت، یکی شدن و سرخوردگی چهار سوار فاجعه هستند.» [عشق سیال، زیگمونت باومن، ترجمه عرفان ثابتی، انتشارات ققنوس.] 
عشق در چندمین نگاه؟
موضوع مهمی که همواره در بحث معرفتی و هستی شناختی عشق طرفداران و به تبع آن مخالفان خود را داشته، عشق در نگاه اول است. از منظری می‌توان جلوه یافتن ترکیبی از مطلوب‌های سرشتی و ذاتی فرد به‌علاوه آن‌چه بر بستر طبیعی زندگی، تجربه کرده و نیازهای تازه‌ای را در او پدید آورده است؛ در نخستین مواجهه با معشوق مؤثر دانست و تلنگر ناشی از این مواجهه را نخستین جرقه عشق نامید. تأثیر این جرقه تا مدت‌ها – و شاید هم تا ابد-
در عاشق باقی خواهد ماند. به همین علت است که همواره همه افراد چندان نمی‌توانند از "علت" عاشق سر در بیاورند؛ که "علت عاشق زعلت‌ها جداست" و "اگر بر دیده مجنون نشینی / به غیر از خوبی لیلی نبینی". آن وقت است که می‌توان گفت: "هر که شد محرم دل در حرم یار بماند / وآن‌که این کار ندانست در انکار بماند". هرگاه هم که "مدعی خواست که آید به تماشاگه‌‌راز / دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد".    
اما به‌‌راستی در عصر دیجیتال، مدعی اگر هم بخواهد به تماشاگه‌راز به اصطلاح دست‌درازی کند؛ این راز از کدام نوع است؟ علت، عاشق و معشوق، هر سه آن‌قدر دارای ویژگی‌های مجازی و فاصله گرفته از حقیقت هستند که "پرتو حُسن"، تنها آتشی سرد و ناپایدار برخواهد فروخت. آتشی که به وزش نسیمی برای همیشه خاموش می‌شود. وقتی آدمی به این شکل - چه در ظاهر و چه در باطن - از اصل خویش به‌دور می‌افتد؛ آیا می‌توان به باز جستن روزگار او دل خوش کرد؟ وقتی فرضیه‌ها و تئوری‌ها که بسیاری از آن‌ها حکم "جعلیات معتبر" را دارند به "اصل" بدل می‌شوند و وقتی مرد و زن می‌کوشند از الگویی واحد در زیبایی و دستکاری در نظام خلقت برای چهره و اندام خویش بهره ببرند؛ دیگر آیا می‌توان از "عشق در نگاه اول" سخن گفت؟
در این‌جا عاشق و معشوق، مجازی هر دو خود را به زیورهای جعلی و لایتچسبکِ مُد روز آراسته‌اند و در واقع نگاهی مبادله (بخوانید معامله) می‌شود که خواسته ارباب رسانه‌هاست. این‌جاست که سطح سلیقه مخاطب موسیقی حاصل از چنین عشق‌هایی نیز در حد همین عشق‌ها تنزل می‌یابد و هنر حقیقی به حاشیه رانده می‌شود. چرا که همواره همه افراد به نوعی حق دارند و هیچ یک را نیز به دنیای دیگری راهی نیست. دنیایی که از یک سو برای اکثریت ساده‌دل و ساده‌پسند فراخ‌تر و از سوی دیگر برای عده‌ای قلیل، تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود.
" در ازل پرتو حُسنت زتجلی دم زد                        عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
   مدعی خواست که آید به تماشاگه‌راز                     دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد "
خاطره‌هایی از جنس رؤیا
« آن قدیم‌ها وقتی پسری عاشق دختری می‌شد؛ شرایط مثل حالا نبود که بتواند به‌ گونه‌ای به او نزدیک شود. گاه بعضی سنت‌ها مثل ناف‌بُر کردن دخترعمو برای پسرعمو حتی اجازه یک خواستگاری ساده را هم از فرد سلب می‌کرد. این‌گونه بود که عاشقانی که صدایی داشتند و آوازی می‌خواندند، آخرشب‌ها در کوچه‌های تهران به‌راه‌می‌افتادند و قصه دلدادگی خود را به نوعی به گوش معشوق می‌رساندند. هر محله‌ای در تهران پُر بود از عشاقی که می‌خواندند و در لذت غم زیبای عاشقانه خویش، همشهری‌ها را نیز شریک می‌کردند...»
خاطره‌هایی چنین را که قدما تعریف می‌کنند؛ می‌توان منشأ و ریشه شکل‌گیری سبک بیات تهران به‌شمار آورد. باور کنید فقط چند دهه -  و حتی کم‌تر از نیم قرن – از زمان نقش بستن این خاطره‌ها در اذهان می‌گذرد. اما خوب که نگاه می‌کنی؛ انگار چند قرن گذشته است و نه چند دهه. سوته‌دلانی که می‌سوختند و می‌ساختند اما نیک می‌خواندند و آتش به جان‌ها می‌زدند. حکایت این عاشقان تنها به خواندن آوازهای شبانه ختم می‌شد. آن‌ها روز خود را نیز با آواز آغاز می‌کردند، که "مرد باید که جگر سوخته خندان بُوَدا / نه همانا که چنین مرد فراوان بُوَدا". این هم خاطره‌ای از اجرای آوازهای صبحگاهی در تهران قدیم: « یادش‌به‌خیر، یکی از جاهایی که برایم به شکل مکانی رؤیایی درآمده "باغ گلستان" در جنوب تهران بود. این باغ - مثل اسمش – گلستان بزرگ و خوش منظره‌ای بود که در آن گل پرورش می‌دادند و از گل‌ها گلاب می‌گرفتند. مجسم کنید که در همین تهران در زمینی به مساحت یک هکتار فقط گل محمدی می‌کاشتند. بوی عطر این گل‌ها هنوز در مشام من است. در چنین محوطه وسیعی، پیوسته بیش از دو هزار بلبل خوشخوان به تماشای گل‌ها مشغول بودند. به محض این‌که من و دوستانم شروع به خواندن می‌کردیم؛ یکباره همه بلبلان به آواز جواب ما را می‌دادند. آن منظره، آن صداها و در نهایت آن شور و نوای بلبلان، اتفاقی است که دیگر برایم تکرار نخواهد شد. حالا به‌جای آن گلستان، چند مجتمع مسکونی ساخته‌اند و وقتی از آن‌جا رد می‌شوم؛ سخت دلم می‌گیرد...»

آوازی که مرثیه شد
خسته و کوفته از یک روز کاری به خانه برگشته، آن هم روز کاری درازی که تا پاسی از شب به طول انجامیده است. به خانه‌اش چندان هم نمی‌توان خانه گفت؛ آپارتمانی بسیار کوچک که فقط می‌توان شب را در آن به صبح رساند. اما قدیمی‌ها از گذشته‌های زمین این مجتمع آپارتمانی خاطرات شیرینی را نقل می‌کنند. می‌گویند چند دهه قبل این‌جا گلستانی بزرگ بوده و پاتوقی برای بهترین آوازخوانان شهر که به همراه بلبلان، باغ را روی سرشان می‌گذاشته‌اند. حالا اما مدت‌هاست که تمرین و اجرای آواز برای این عاشق قدیمی به حسرتی عمیق بدل شده است.
به‌راستی آیا "ما زاسب و اصل اوفتاده‌ایم"...؟
فصل دیگر عاشقی
آواز که روایتگر عاشقی است؛ خود معرکه‌ای عاشقانه است. آوازخوان خود به‌سان عاشقی تمام عیار باید هجرها و وصل‌های روحی و جسمی زیادی را با دیگر معشوق‌اش – آواز – از سر بگذراند: یک روز خواننده سرحال نیست؛ یک روز فرصتی برای خواندن پیدا نمی‌شود؛ روز دیگر این یکی هست و آن یکی نیست... امروز هم چندین علت دست‌ به دست هم داده و این چنین آواز ایرانی را به گوشه رکود و عزلت رانده‌اند. اما آوازخوان عاشق ایرانی نیز مانند هر عاشق دیگری خواهد جُست و راهی برای عشق ورزیدن خواهد یافت؛ که عاشق یاینده‌تر از هر جوینده‌ای است. این هم فصل تازه‌ای از عاشقی برای دوستداران آواز ایرانی:
" گفتم آهن‌دلی کنم چندی                       ندهم دل به هیچ دلبندی
   سعدیا دور نیکنامی رفت                 نوبت عاشقی است یک چندی "
و سرانجام این‌که:
" بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر         باغ شود سبز و سرخ‌گل به برآید " 


نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 16 تیر 1387 و ساعت 01:07 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تدریس موسیقی+ تدریس موسیقی+ تدریس موسیقی+ تدریس موسیقی+ کنسرت مشترک حسین علیزاده و شهرام ناظری مردادماه سال جاری در تهران برگزار می‌شود+ بر شانه‌های تو+ آلبوم غروب با 'كوچ عاشقان' منتشر شد + کنسرت گروه "مهتاب رو" برگزار می شود+ فروش اینترنتی وحضوری بلیت كنسرت کیهان کلهر آغاز شد + مسعود شعاری آلبوم غروب را منتشر می‌كند+ پرویز مشکاتیان درگذشت+ اطلاعیه در مورد انتشار سرود آزادی+ اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو+ ممانعت اکید استاد شجریان از پخش صدای ایشان در صدا و سیما+ روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد

صفحات: